
رفت.... رفت.....رفت.....
سرکلاس ادبیات معلم پرسید:
فعل رفتن رو صرف کن!
گفتم:رفتم...رفتی...رفت
ساکت مشوم،میخندم،ولی خنده ام تلخ است.
معلم دادمیزند:خوب بعد؟.ادامه بده!!
ومن میگویم رفت...رفت...رفت...
رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست
رفت و شادیم مرد...
شورونشاط رو از دلم برد
رفت...رفت...رفت...
ومن میخندم و میگویم:
خنده تلخ من ازگریه غم انگیزتراست
کارم ازگریه گذشته که به آن میخندم.!!!
دوتا چشمات ،دوتا دستات
توی قلب خاطراته
سهم هرکی شده باشه
من یکی چشام به راهته
بعد رفتنت تا امروز دلم ازهمه بریده
روی لبهای سفیدم هیشکی لبخند رو ندیده!
میشینم منتظر اینجاتا توبرگردی دوباره
تابشینی پای حرفام بریم تاماه و ستاره
میدونم میای یه روزی،یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکسته ام سراین کوچه میمیره!!!!!!!! |